Share this photo on Twitter Share this photo on Facebook

baby lizard

Posted by
sara (Rasht, Iran) on 27 July 2016 in Animal & Insect and Portfolio.

سلام چهارشنبه خوبی داشته باشید
*
آخر و عاقبت تعریف حتی ظاهری از مارمولک جان قبلی همین میشه دیگه که مامانش میاد بچه ش رو رها می کنه تو خونه رفقاش(فکر کنم احساس امنیت میکرد از جانب من )
*
پریشب حدود 2شب متوجه این بچه مارمولک حدود 8سانتی شدم درست روی دیوار بغل تختمون اونم سمت من بیچاره !!!!!
*
هرقدر حضرت همسر رو صدا کردم بیدار نشد که نشد تازشم تو همون عالم خوابش بهم گفت بخواب چیزی نیست وقتی صبحی ازش پرسیدم کاملا کتمان میکنه اصلا یادش نبود که چی شنیده و چی گفته.
*
منم اونقده فکرای وحشتناک و مخوف که مثلا الان این مارمولک ممکنه الان انجامش بده بسرم زد که کلا به فنا رفتم آخه فقط چندشم نشد که بلکه در حد گودزیلا برام ترسناک شده بودش.
*
تو هوای ابری خفن شهرمون خودم رو پتوپیج کردم و حسابی از شدت گرما خفه شدم تا صبح ،تازشم درست حسابی نتونستم بخوابم یعنی نیمه خواب نیمه بیداری داشتما از نوع الانه که این گودزیلا فسقلی چه ها ممکنه انجام بده ها.
*
آخه چرا یه بچه مارمولک اینقده برام دغدغه الکی درست کرده ها ،خودم میدونم چیزخاصی نیست ولی چرا اینقده اونشب اذیت شدم والا تو خلقت خودم موندم.
*اینم بگم دیروز کلی صداهای یواشکی عجیب غریب شنیدم احتمالا ایشونن و یا شایدم دوستا و رفقا و بابا و مامانش اومدن بهش سر زدن و یا شایدم داره با داداشا و خواهراش چهارنعل اینور اونور خونه مون بازی قایم باشکی می کنن...
*
الحمدلله دیشب تونستم بخوابم بهتره بگم بیهوش شدم چون دیگه تحمل این همه بی خوابی رو نداشتم...
*
تو این هیری ویری و ترس و یه کوچولو چندشی اون شب عزمم رو جزم کردم ازش چندتا عکس بگیرم برای فتوبلاگ جان(اصلا ابن همه تقید و تعهدم به عکاسی برای فتوبلاگ جانم حتی در این حالت هم منو به خنده وامیداره ها )
*
ولی جالبیش اینه ایشون از نورفلش دوربین موبایلم اصلا نترسید فقط چون دستام رو بردم جلوتر یهو ترس خورد و رفت پشت تخت و خودشو ازم تو این چندساعت مخفی کرد.
*
نتیجه اخلاقی برای تسلی خاطر خودم
هیچوقت از موجودی که چندشیت میشه تعریف و تمجید نکن آخر و عاقبتت میشه اینی که الان توشی سارا خانم.
*
یعنی ممکنه خودش از خونه مون بره و من مرتکب جنایتی در حقش نشم
*
روز و روزگارتون بدون دلهره های این شکلی