Share this photo on Twitter Share this photo on Facebook

Yesterday 16:15

Posted by
sara (Rasht, Iran) on 19 February 2017 in Plant & Nature and Portfolio.

سلام
یکشنبه تون زیبا و پر از بخشش و محبت
*
*
*
اینروزا هر قدر بیشتر خودمو تو آینه نگاه می کنم شباهت بسیار زیادی کشف می کنم بین چهره ی خودم و دو تا مامان بزرگام .
*
دیشب خواب مامان بزرگ پدریم رو دیدم که پیش عمه م بود اینقده بهش فکر کردم خودش اومد تو خوابم.ههههه
*
مامان بزرگ پدریم (روح شون شاد ما بهش می گفتیم ننه) زن تقریبا همقد من لاغر و صورت نسبتا کشیده با موهای بلند و بیشتر اوقات گیس شده با چشمانی یه کم ریز و اما بینیش از بینی من متفاوت بودا .تازشم متولد آبان هم بود و دیر هم براش بچه شد و اولین بچه اش که بابایی گلم باشه با کلی نذر و نیاز بدنیا آورد.
همیشه می رفتم خونه ش در حال کار کردن بود یادم بیشتر اوقات یه جارو محلی به اسم کیشخال دستم میداد و می گفت حیاط جلوی خونه شون رو جارو بکشم البته ایرادم میگرفت و گاهی اوقات میگفت : تمام کلکا دخترانه مانه (یه جمله گیلکی هستش که هنوزم معنی درستش رو نمی دونم اما به طعنه میگفت که بفهمم کارنابلدم).اهل شوخ طبعی نبود باهامون طوری رسمی رفتار می کرد و تو خونه کاهگلی قدیمی شون جاهای ممنوعه زیادی بود که ما حق نداشتیم بریم اونجا.من هر وقت میرفتم اونجا احساس می کردم رسما کوزت شدم (راستش فقط تصورم این بود وگرنه بعدها که فهمیدم در زندگیش چقد سختی و مرارت و داغ و افسردگی و ... کشیده دلم براش می سوخت)
*
من اواخر عمر اون خدا بیامرز کمی بیشتر می فهمیدمش و تمام سعیم رو می کردم که بهش محبت کنم ، کلی نازش رو می کشیدم .
*
مخصوصا تو بچگیام یادمه عمه کوچیکم همیشه هوامو جلوی مامان بزرگم نگه می داشت و نمیذاشت زیاد ناراحت بشم اگه اشکم در می آوردن ، میومد و کلی حرفای بانمک می زد و یا آینه جلوی چشما میذاشت و می گفت ببین چقده با گریه چهره ت دیگه قشنگ نیست حالا بخند ببین چقده خوشگل میشی منم که اون لحظه ناراحت بودم یه آن از کار عمه م عصبی می شدم بعدش خنده م می گرفت .
*
راستی عمه م وقتی بدنیا اومده بودم دلش می خولست اسمم رو بذاره گل خندان.
خداییش شانس آوردم این اسم رو رو من نذاشت در رفتم
وگرنه الان بایستی بهم می گفتین گل خندان خانم
خخخخخخخ
*
میگم که بچه بودم و نمی دونستم چقده مامان بزرگم با کمالاته چقدر کدبانو چقدر سختی و مرارت کشیده بود و برای اینکه کمتر آسیب بخوره مخصوصا از لحاظ روحی بعد فوت یکی از عمه هام خیلی کار می کرد خیلی زیاد بحدی که آسیب جسمی غیر قابل جبران به خودش و سلامتیش وارد کرد.
حتی اواخر عمرش ما رو نصیحت می کرد به اندازه توان تون کار کنید و از زندگی و گردش و مهمونی و عروسی و ... لذت ببرین .
*
مامانم تعریف می کنه و میگه : اوایلی که عروس شده بودم مامان بزرگ تون بهم گفت می تونی فسنجون درست کنی منم گفتم آره و مثلا فسنجون از شب قبل بارگذاشتم برای ناهار فردا.
خود اعتراف مامانمه ها می گفت قبل خواب فهمیدم فسنجونا گردوهاش خوب ریز نشده بود و کلا گردوها زیاد بدندون می اومدن ولی همونجوری روی شعله ملایم سه فتیله گذاشتم و خوابیدم صبح که پاشدم دیدم مامان بزرگت تموم گردوهای توی خورشت رو شبش برداشته آبشون گرفته و حسابی سابونده و ریز کرده و دوباره بارگذاشته و ترشی هاش هم میزون کرده بدون اینکه حتی یه نفر متوجه بشه.
وقت ناهار همه از فسنجون عالیی که پختم تعریف و تمجید کردن ولی من پیش خودم می دونستم که این فسنجون ، فسنجونی نیست که من بار گذاشتم .
*
البته مامانم استعداد داشت و تموم کدبانوگری مامان بزرگم رو خیلی زود یاد گرفت بعکس من که دارم خودمو می کشم فقط یه ذره آشپزیم بهتر شده.
الانم تموم فامیلامون میگن دست پخت مامانت حرف نداره (بعید می دونم حتی بعد از شونصد سال کسی بخواد از دستپختم تعریفی کنه البته اگه دستپخت مامان و مامان بزرگم رو خورده باشه تازشم تعریف که نمی کنه بد غذاهامو حتمنی میگه هههههه)
*
مامان بزرگ ، راستش بعد ازدواجم خیلی قشنگ تر درکت کردم بخاطر سختی هایی که تو کشیدی .شاید سختی های من چند نسل بعدتر از شما اصلا سختی بحساب نیاد اما بازم می گم درکت می کنم و شرمنده که تو بچگیام فکر می کردم تو خانم تناردیه هستی و منم کوزت کوچولو بینوایان ویکتور هوگو.
*

روحت شاد شاد مامان بزرگ باکمالاتم که گیسوان بافته شده ات رو دور سرت مثل زنان اوکراینی می بستی و لچک گلگلی و کمرچادر گلگلی روی پیراهن گلگلی بلندت با شلوار گلگلیت می پوشیدی، چقده بهتون می اومد.

*
*
*
تو کتاب "از دولت عشق " اومده :
دلیل اینکه گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آنها توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید. اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم دیگر آزارمان نمی دهند. از زندگی مان بیرون می روند و خیر و صلاح شان را جایی دیگر می طلبند.
*
تو دین ما هم اومده اگه کسی آزردت براش استغفار کن .
*
سر خودم متوجه شدم اگه بگم بخشیدم کسی رو ولی قلبم آروم نیست و ذهنم درگیر اون شخصه ، پس واقعا نبخشیدمش .
*
نتیجه اخلاقی امروزمون:
باید خیلی رو خودم کار فرهنگی انجام بدم تا بتونم بچه خوبی باشم ههههههه
*
*
*
برم یه زنگ به عمه مهربانم بزنم خواب دیشبم شاید بی دلیل نباشه و عمه مهربانم حس کنه تنهاست.
همین دیگه !