Share this photo on Twitter Share this photo on Facebook

بوستان مفاخر

Posted by
sara (Rasht, Iran) on 23 April 2017 in Plant & Nature and Portfolio.

سلام
اولین یکشنبه اردیبهشتی تون به لطافت گلهای تو عکس جان.
*
اون بالا اون تابلو رودیدین شیفته پیامش شدم آخه از زبان من انگاری داره حرف میزنه.

*
امروز دو تا پیج خوب ایرانی از اینستاگرام میخوام معرفی کنم
یکی شون از خیلی وقت پیشا می شناختم از اون روزایی که وبلاگ نویسی جز امور روزمره و لاینفک ما ملت مسلمین ایران زمین شده بود من از طرفدارای پروپاقرص وبلاگاشون بودم .
اسم یکی از وبلاگاشون لی لی با لی لی بودکه درباره کارهای روزمره ولی فانتزی تو خونه و بیرون خونه شون انجام می دادن بود.
×_×
و اون یکی وبلاگ شون معرفی کتابهایی که خونده بودن و یا در حال خوندن بودن و مختصری از متن و ...
و وبلاگ دیگرشون با نام لی لی در سفر بود که بیشترینش عکس هایی بود از سفرهای خارجی و داخلی که داشتن.

اصل مطلب رو نگفتم ایشون میشه گفت در زمینه کتاب و کتابخونه و کتابداری درس خوندن و در کتابخونه های دولتی مشغول بکار هستن.

و الانم پیجی مرتبط با کتاب دارن که شکل متفاوت ولی دوست داشتنی از معرفی کتابها ارایه میدن.
و خبر قشنگه اینه که دومین ترجمه شون به چاپ رسیده

برام کاراشون در کنار بازی با رنگهاشون همیشه دلنشین بوده و هست و همیشه یه لبخند رضایت بابت خوندن مطالب شون بر روی لبام جاری میشه
چون ورای اینکه یه شخصیت مودب و منضبط و دوست داشتنی دارن یه دنیای رنگی رنگی پشت اون شخصیت جدی اجتماعی شون بطرز چشمگیری چشم نوازی می کنه.
معرفی م کنم ایشون سرکار خانم" لیلا کرد "عزیز هستن.
و اسم پیج شون هم هست :
Whatlilireadstoday
*
*
و اما پیج دوم هم که ازش خیلی خیلی خوشم اومده مربوط به یه آقای گردشگر ایرانی هستش به نام جناب آقای محمدحسین محمودزاده که بادوچرخه شون سفر می کنن .
با یه چهره کاملا معمولی ولی با یه دیدگاه کاملا روشن و سبز نسبت به دنیای پیرامون ما.
اسم پیج شون هم هست :
m.hossien7064
*
راستیتش تومجردیم همیشه دلم می خواست با دوچرخه ای دوست داشتنی دور دنیا رو بچرخم حیف دیگه نشد اما با تمام وجودم برای اونایی که با دوچرخه و یا بی دوچرخه و یا هروسیله دیگه سفر می کنن البته به شیوه متفاوت و ماجراجویانه از دیگران آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی می کنم.
*
هروقت تصور می کنم که اگه با دوچرخه و تک و تنها توی یه ناکجاآباد هیعی رکاب میزدم هیعی رکاب میزدم تا شب نشده از شر حیوانات و خطرات تو جنگلا و بیابونا به یه آبادی پناه ببرم کلی تو دلم واسه این صحنه خندم میگیره....
هههههههه
: )
*
اگه دوست داشتین این دو پیج رو هم دنبال کنین و مطمین باشید که از مطالب خوب و نگاه متفاوت شون حتما لذت خواهید برد.
*
*
*
پ . ن 1:
نگاه نکنید به چندتا دونه دست ساز و دست دوزهام یه عالمه حرف واسه نحوه کارام دارم که ان شاء الله اگه وقت بشه در موردشون صحبت خواهم کرد.
پ.ن 2 :
حضرت همسر الحمدلله خیلی بهترن ولی خوب تحت مراقبت شدید هستن که خدای ناکرده دوباره حالشون بد نشه.
پ.ن 3:
ممنونم از دعاهای مهربانانه و کامنت و حضور پر لطف همیشگی تون.
*
*
*
و اما کلام پایانی امروزمون در پناه خدای مهربون سپردمتون .